تبليغاتX
* * پنجره
مجموعه اشعار

Whoever had found his way to the tavern’s block
Would have to be insane if on another door knock
Fate never crowned any with drunkenness, except
The one who considered this the highest luck.
Whoever finds his way into the tavern
From the bounty of the wine, temple’s secrets unlock.
He who read the secrets of this wine,
Found the secrets in the dust upon which we walk.
Only seek the obedience of the insane
In our creed, logic and sanity we mock.
My heart asked not for longevity of beauty
Because sadly this is the way of the clock.
From the pain of the fading morning star at dawn
I cried so much that I saw the moon, though Venus my eyes struck.
Who talks about the story of Hafiz and his cup?
Why would the king know where the policemen flock?
Praise the King who considers the nine heavens
A mere crevice in His courtly block.

 

Whoever had found his way to the tavern’s block
Would have to be insane if on another door knock
Fate never crowned any with drunkenness, except
The one who considered this the highest luck.
Whoever finds his way into the tavern
From the bounty of the wine, temple’s secrets unlock.
He who read the secrets of this wine,
Found the secrets in the dust upon which we walk.
Only seek the obedience of the insane
In our creed, logic and sanity we mock.
My heart asked not for longevity of beauty
Because sadly this is the way of the clock.
From the pain of the fading morning star at dawn
I cried so much that I saw the moon, though Venus my eyes struck.
Who talks about the story of Hafiz and his cup?
Why would the king know where the policemen flock?
Praise the King who considers the nine heavens
A mere crevice in His courtly block.

به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
دری دگر زدن اندیشه تبـه دانـسـت
زمانـه افـسر رندی نداد جز به کسی
کـه سرفرازی عالم در این کله دانسـت
بر آستانـه میخانه هر که یافـت رهی
ز فیض جام می اسرار خانقه دانـسـت
هر آن که راز دو عالم ز خـط ساغر خواند
رموز جام جم از نقش خاک ره دانسـت
ورای طاعـت دیوانـگان ز ما مطـلـب
کـه شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست
دلم ز نرگس ساقی امان نخواست به جان
چرا که شیوه آن ترک دل سیه دانسـت
ز جور کوکب طالع سحرگهان چشـمـم
چنان گریست که ناهید دید و مه دانست
حدیث حافـظ و ساغر که می‌زند پنـهان
چه جای محتسب و شحنه پادشه دانست
بلندمرتـبـه شاهی که نه رواق سپهر
نـمونـه‌ای ز خـم طاق بارگه دانست

ورای طاعـت دیوانـگان ز ما مطـلـب
کـه شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست
دلم ز نرگس ساقی امان نخواست به جان
چرا که شیوه آن ترک دل سیه دانسـت
ز جور کوکب طالع سحرگهان چشـمـم
چنان گریست که ناهید دید و مه دانست
حدیث حافـظ و ساغر که می‌زند پنـهان
چه جای محتسب و شحنه پادشه دانست
بلندمرتـبـه شاهی که نه رواق سپهر
نـمونـه‌ای ز خـم طاق بارگه دانست
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:44  توسط الهه | 

اگر روزی بشر گردی

ز حال ما خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه خلقت

از این بودن از این بدعت...

خداوندا:

نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا

چه دشوار است

چه زجری می کشد آن کس که انسان است

و از احساس سر شار است.

                                                      دکتر شریعتی 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 21:40  توسط الهه | 

خانه ام آتش گرفته است آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را تارشان با پود

من به هر سو می دوم گریان
در لهیب اتش پر دود

وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
می کنم فریاد، ای فریاد، ای فریاد...

از فراز بام هاشان شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب

من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش

زان دگر سو شعله برخیزد به گردش دود
تا سحرگاهان که می داند که بود من شود نابود.

خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر

وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ، ای فریاد

مهدی اخوان ثالث
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 21:15  توسط الهه | 

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم ...
با همین سنگ زدن ...
ماه به هم می ریزد !

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب ...
ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت ؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 21:3  توسط الهه | 
بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت ش
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 20:49  توسط الهه | 
دلم برای زمین های باور تنگ است...چه آسمان سیاهی...چه روزهای دلتنگی...

دلم برای مزرعه تنگ است

پدر به وطنمان برگردیم

غرور کاذب شهر ...غریو آهن و الکل...شکوه زیباییم را مچاله خواهد کرد...پدر به وطنمان برگردیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 21:42  توسط الهه | 
هرجا که نظر کردم تو در نظرم بودی

هرجا که سفر کردم تو بال و پرم بودی

در شامگه غربت با یاد تو  می خفتم

در صبحدم عشرت چشمان ترم بودی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 21:25  توسط الهه | 

 

چه درد آود و وحشت ناك!

نمي گردد زبانم تا بگويم ماجرا چون بود

دريغ و درد

هنوزاز مرگ نيما من دلم خون بود ...

چه بود ؟ اين تير بي رحم از كجا آمد ؟

كه غمكين باغ بي آواز ما را باز

در اين محرومي و عرياني پاييز

بدينسان ناگهان محروم و خالي كرد

از آن تنها و تنها قمري محزون و خوشخوان نيز .

چه جانسوز و چه وحشت آور است اين درد

نمي خواهم ، نمي آيد مرا باور

و من با اين شبيخون هاي بيشرمانه و شومي كه دارد مرگ

بدم مي آيد از اين زندگي ديگر .

 

بسي پيغام ها سوگند ها دادم

خدا را با شكسته تر دل و با خسته تر خاطر

نهادم دستهاي خويش چون زنهاريان بر سر

كه زنهار ، اي خدا ، اي داور ، اي دادار

تو را هم با تو سوگند ، آي

مكن ، مپسند اين ، مگذار

مبادا راست باشد اين خبر ، زنهار

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختي هرگز

و نفشرده است هرگز پنجه ي بغضي گلويت را

نمي داني چه چنگي در جگر مي افكند اين درد

خداوندا ، خداوندا

به هر چه نيك و نيكي ، هر چه اشك گرم و آه سرد

تو كاري كن نباشد راست

همين تنها تو مي داني چه بايد كرد

نمي دانم ، ببين گر خون من او را به كار آيد دريغي نيست

تو كاري كن كه بتوانم ببينم زنده مانده است او

و ببينيم باز هست باز خندان است خوش ، بر روي دشمن هم

و بينم باز

گشوده در به روي دوست

نشسته مهربان و گربه اش را بر روي دامن نشانده است او ...

الا با هر چه زين جنبنده اي ، جاني ، جمادي يا نبات از تو

سپهر و آن همه اختر

زمين و اين همه صحرا و كوه و بيشه و دريا

جهان ها با جهان ها بازي مرگ و حيات از تو

سلام دردمندي هست

و سوگندي و زنهاري

الا يا هر چه هست كائنات از تو

به تو شوگند

دگر ره با تو ايمان خواهم آوردن

و باور مي كنم ، بي شك ، همه پيغمبرانت را

مبادا راست باشد اين خبر ، زنهار

مكن ، مپسند اين ، مگذار

ببين ، آخر پناه آورده اي زنهار مي خواهد

پس از عمري ، همين يك آرزو ، يك خواست

همين يكباره مي خواهد

ببين ، غمگين دلم با وحشت و با درد مي گريد

خداوندا ، به حق هر چه مردانند

ببين ، يك مرد مي گريد ...

 

چه سود اما ، دريغ و درد

در اين تاركناي كور بي روزن

در اين شب هاي شوم اختر كه قحطستان جاويد است

همه دارايي ما ، دولت ما ، نور ما ، چشم و چراغ ما

برفت از دست

 

دريغا آن پريشادخت شعر آدميزادان

نهان شد ،  رفت ،  

از اين نفرين شده مسكين خراب آباد

دريغا آن زن مردانه تر از هر چه مردانند

‌‌آن آزاده ، آن آزاد

دريغا آن پريشادخت

نهان شد در تجير ابر هاي خاك

و اكنون آسمان ها را از چشم اختران دور دست شعر

به خاك او نثاري هست ، هر شب ، پاك.

 

 

 

 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 11:24  توسط الهه | 

چشمم سپید گشت و آن مهربان نیامد

خون شد دلم ز فراقت آن دلستان نیامد

در جمع آشنایان تنهایم به سوگت

دستی به دستگیری از این و آن نیامد

شب تا سحر نخفتم در انتظار رویش

آخر مرا نشانی است زان بی نشان نیامد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 21:34  توسط الهه | 
 

برای کشف اقیانوسهای جدید باید شهامت ترک ساحل های آرام خود را داشت.

این جهان جهان تغییر است نه تقدیر...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 22:30  توسط الهه |